گفته بودم تو هوای قفسی نوسان ساعت مقدسی
گفته بودم که ترانه هام تویی تو بمون که عاشقانه هام تویی
...تو نرو تا قلب سنگ آدما پر شه از قصه ی عشق ما دو تا
اما تو پر از هوای دیگری گقتی که دیرت شده باید بری
چمدونت با خودش عکسا رو برد تو دوئل نبض کتونیات شمرد
رفتی و چتر ترانه پاره شد بازیهامون خالی از دوباره شد
رفتی و دلم کنار رد پات شده آواره ی شهر خاطرات
رفتی و شب پره ی زندگی مرد کفتری میون سرما جون سپرد
رفتی و حتی سر کوچه برام دستی هم تکون ندادی با مرام
بی خیال برو خدا پشت و پنات بدون اما دل من تنگه برات
بدون اما توی بهت کوچه ها یکی فریاد میزنه :تو رو خدا...
